به گزارش شهرآرانیوز؛ چندروز قبل پسری جوان با مشاهده دختری که تنها روی نیمکت یکی از بوستانهای مشهد نشسته بود، به سوی او رفت. پسر در کنار دختر ایستاد و با متلکپرانی شروع به ایجاد مزاحمت برای او کرد. متلکهای پسر ادامه داشت تا اینکه یکی از کارکنان بوستان با دیدن آنها، برای کمک به دختر نوجوان جلو رفت. پسر با دیدن نگهبان بوستان پابهفرار گذاشت، اما دختر نوجوان همانجا روی نیمکت ماند. نگهبان با نگاهی به این دختر و کولهاش، شروع به سؤالاتی کرد که دختر برای هیچکدام پاسخی نداشت.
این فرد مدتی کنار دختر ماند، اما نتوانست با دختر ارتباطی برقرار کند تا اینکه با نشان دادن تصویری در تلفن همراهش گفت: «من هم دختری همسن تو دارم، اسمش یلداست، ببین قشنگ است؟ به نظر من که در دنیا از یلدای من دختری قشنگتر نیست.» بعد لبخندی به دختر زد. نگهبان که متوجه واکنش مثبت دختر به تصویر و شوخیاش شد، تصویر دیگری از دخترش به او نشان داد. دختر با مشاهده ۲ تصویر گفت: «یلدا خوشبخت است که پدری مثل شما دارد.» پس از این مکالمه صمیمی بین نگهبان و دختر نوجوان، مرد جوان از دختر خواست اجازه کمک به او بدهد و با هم به کلانتری سجاد بروند.
مرد متوجه تردید دختر شد و برای همین به او گفت: «ببین یک سیلی و تشر از سوی پدرت و آوارگی همیشگی، باید یکی را انتخاب کنی.» دختر با شنیدن این دوگانه برخاست و همراه نگهبان به کلانتری سجاد رفت.
پس از ورود آنها به کلانتری، دختر نوجوان روی یکی از صندلیهای کلانتری نشست، اما نگهبان جلو رفت و با یکی از افسران درباره دختر صحبت کرد. دقایقی بعد مرد نگهبان از دختر خداحافظی کرد و به محل کارش بازگشت. هرچند پس از رفتن این مرد دختر بهیکباره ساکت شده بود، اما سرهنگ ابراهیمخواجهپور، رئیس کلانتری سجاد، با شنیدن ماجرای دختر نوجوانی که از خانه فرار کرده بود، دستوراتی تخصصی صادر کرد و از رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس خواست رسیدگی و کمک به این دختر را در اولویت کاری خود قرار دهد.
در ادامه دختر نوجوان به دایره مددکاری و مشاوره هدایت شد. او که انگار خسته بود، بلافاصله پس از ورود روی یک صندلی نشست و همچنان در مقابل سؤالات سکوت کرد تا اینکه سروان وجیههوحیدی، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری، او را به یک نوشیدنی سرد میهمان کرد و از مقابل دختر برخاست و کنارش نشست. لحظاتی بعد مهر سکوت دختر با نوشیدن لیوان شربت شکسته شد. او خودش را بهار معرفی کرد و گفت: خلاصه همهچیز را برای شما میگویم خانم. امروز چندین برابر تمام عمرم ماجراهای تلخ را پشت سر گذاشتم. من فرزند سوم یک خانواده بسیار سختگیر هستم. حتی اجازه داشتن تلفن همراه ندارم و تنها مادرم برای کلاسها و امتحانات مجازی گوشی همراهش را به من میداد. البته ۲ برادر بزرگترم مشمول محدودیت نمیشوند و آزاد هستند.
دختر پانزدهساله ادامه داد: صبح امروز مادرم وقتی میخواست لباسهای من و برادرانم را بشوید، از جیب شلوار من یک شماره تلفن پیدا کرد. او من را با عصبانیت از خواب بیدار کرد. بدون اینکه سؤالی از من بکند، شروع به تهدیدم کرد. در آخر هم گفت: «صبر کن پدرت به خانه برگردد، میداند با تو چهکار کند.» پدر من بسیار سختگیرتر از مادرم است. وقتی این تهدید را کرد، میدانستم که آن را عملی میکند. چنددقیقه در اتاق گریه کردم تا اینکه تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. اندکی پول از خانه برداشتم و بدون سروصدا از خانه بیرون زدم. واقعا نمیدانستم باید کجا بروم. پس از آن تازه فکر کردم که کجا باید بروم، بعد بیهدف به سوی پارک رفتم. در بوستان روی نیمکتی که در مجاورت آن زوجی جوان مشغول خوردن بستنی بودند، نشستم. فکرکردن به بدبختی و آوارگیام مرا به گریه انداخت. مرد جوان از جایش بلند شد و به سمت من آمد. او از من پرسید چرا گریه میکنم. من هم که فکر میکردم آنها زن و شوهر هستند، برای مرد جوان همهچیز را تعریف کردم. مرد جوان به آرامی گفت: همینجا منتظر باش، برمیگردم. چنددقیقه بعد آنها بلند شدند و رفتند.
دختر نگاهی به رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری انداخت و با تعجب پرسید: «خانم سؤالی از من ندارید؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد: «دقایقی بعد همان مرد به سوی من برگشت و گفت: «با من بیا تو را به یک جای خوب میبرم که حالت خوب شود.» بلند شدم و پشت سر او راه افتادم. کمی که رفتیم، از آن مرد پرسیدم «همسرت کجا رفت؟» او خندید و پاسخ داد: «آن زن تنها یکی از دوستانم بود.» مرد جوان مرا به خودرواش دعوت کرد. ریموت خودرو را که زد، در را باز کردم، اما پیش از سوار شدن به خودم گفتم: «چرا باید همراه این مرد بروم؟ اصلا او کجا میخواهد من را ببرد؟» ولی یادم آمد زنی که همراهش بود از من به مراتب زیباتر بود و با خودم گفتم که چرا این مرد باید مرا انتخاب کمک کند؟ یک لحظه پشیمان شدم و همزمان با نشستن مرد در خودرو، از آنجا متواری شدم. هرچند مردجوان مرا صدا زد و حتی مسیری به دنبالم آمد، اما به نظرم داخل پارک امنتر از خودروی او بود و برای همین به داخل پارک برگشتم. سمت دیگر پارک روی یک صندلی دیگر نشستم، ترس هم به ناراحتی من اضافه شده بود. هنوز داشتم فکر میکردم که کار خوبی کردم که با آن غریبه نرفتم که مرد دیگری به من نزدیک شد.
بهار در حالیکه چشم به رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری دوخته بود، گفت: این مرد از من پرسید: «خانم حالت خوب است؟» او نگاهی به کولهپشتیام انداخت و رفت. چند دقیقه بعد با یک آبمعدنی کوچک برگشت. نمیدانم چطوری، اما خودش فهمید که من از خانه فرار کردهام. او به من پیشنهاد داد کمکم کند. من در شرایطی بودم که نمیتوانستم هیچکمکی را رد کنم؛ بههمینخاطر قبول کردم. غریبه به من گفت که برای تو مهمترین چیز سرپناه است. همانطور که من نگاهش میکردم او تلفن همراهش را از جیبش در آورد و وارد یک سایت واسطهگر شد. این غریبه که حتی نامش را هم نمیدانستم، حتی اسم مرا نپرسید و در سایت واسطهگر بهدنبال اجاره یک سوئیت گشت. او بین صدها آگهی یک سوئیت یا آلونک کوچک را که اجارهاش از همه کمتر بود در منطقه توس پیدا کرد. باوجوداین من خوشحال شدم که سرپناه پیدا کردهام و دیگر لازم نیست در خیابان باشم. این مرد به مالک خانه زنگ زد و شروع به حرفزدن کرد؛ بعد از جا برخاست و کمی دورتر از من مشغول گفتوگو با گوشی شد.
بهار خدا را بابت کمکهایش در این روز شکر کرد و گفت: ناخودآگاه من هم بلند شدم و پشت سر این مرد به راه افتادم. با اینکه او خیلی آهسته حرف میزد، اما اتفاقی شنیدم که حین چانهزنی به آگهیدهنده گفت که خانه را برای یک شب میخواهد، بعد هم گفت که اصلا سوئیت را برای یک یا نهایت ۲ ساعت چقدر اجاره میدهی. با شنیدن این جمله تنم لرزید و شروع به دویدن کردم. نمیدانستم چهکار کنم. از طرفی بهخاطر اذیتهای والدینم، بهشدت از آنها ناراحت بودم، اما از طرفی دیگر داشتم بهشدت میترسیدم. روی یک نیمکت دیگر نشستم که پسری دیگر به من نزدیک شد. او شروع به متلکگویی کرد. هرچند من از این رفتارش چندشم شده بود، اما او ولکن نبود. حتی بلند شدم تا از او دور شوم، اما او دنبال من آمد تا اینکه نگهبان بوستان ما را دید. پسر جوان با مشاهده نگهبان فرار کرد، اما برای من که فرقی نداشت، همانجا ماندم. این مرد که پیش من آمد، داشتم آماده میشدم که از پیش او هم فرار کنم، اما یکباره تصاویر دخترش را نشانم داد و دربارهاش صحبت کرد. نمیدانم چرا، اما به دختر این مرد خیلی حسودیام شد. همزمان حس پدرانهای از او گرفتم. وقتی از من شنید که مادرم چه تهدیدات خطرناکی کرده است، تعجب کرد. او گفت: «تو را پیش پلیس میبرم تا قانون از تو مراقبت کند. کسی حق ندارد بهخاطر چنینچیزی تو را آزار دهد.» این جمله را که شنیدم، آرزو کردم کهای کاش این مرد پدرم بود. من به او اعتماد کردم و همراهش به اینجا آمدم.
پس از ثبت اظهارات این دختر، بلافاصله رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری سجاد با والدین بهار تماس گرفت. حدود ۵ دقیقه پس از این تماس والدین بهار و برادرانش به کلانتری سجاد آمدند. اما اجازه ملاقات با دخترشان را تا پیش از حضور در جلسه مشاوره پیدا نکردند.
پس از جلسه مشاوره طولانی، والدینش در حضور رئیس دایره مددکاری و مشاوره با دخترشان ملاقات کردند. بهار به مددکار گفته بود که پدرش او را حتما تنبیه سختی خواهد کرد، اما برخلاف تصورش، پدرش برای اولینبار او را در آغوش گرفت. این خانواده هرچند با تحویل دخترشان از کلانتری رفتند، اما تعهد دادند با حضور دوباره در جلسات مشاوره، در حوزه تربیت فرزندان نوجوانشان خودشان را بهروز کنند. آنها فهمیدند که سختگرفتن یکطرفه، بدون محبت و خودداری از صحبت، امروز آنها را به این مرحله رسانده است.